![]() |
![]() |
|
|
مطمئنم در زندگی قبلی ام یا فوتبالیست ماهری بودم یا نویسنده ی بزرگی، اگر هم زندگی قبلی ام مربوط به خیلی وقت پیش است حتما دلغک یک پادشاه خیلی عادل بودم، که در این صورت مدت حضور من در برزخ خیلی طول کشیده پس روح من جز ارواح طبقات بالا قرار میگیرد. که البته از میزان بی خیالی ام به زندگی هم معلوم است. در هر صورت در یکی از زندگی های قبلی ام لااقلش آبدارچی یک کالج فیزیک یا موسسه مثل سرن بوده ام . البته امکان دارد در زندگی های متوالی مجموع اینها بوده باشم (هر زندگی یکی)... شاید هم در زندگی بعدی یکی از اینها شدم. که اگر دست خودم باشد دلغک را انتخاب میکنم، چرا که دیوانه باش تا غمت را عاقلان خورند. بالاخره اگر دلغک را انتخاب کنم، می ماند انتخاب پادشاه که آن هم کار بسیار سختی است مخصوصا در قرن جدید و میل جوامع به دموکراسی ، که می ماند چند کشور معدود که معمولا خوشم نمی آید .شاید کمدین شدم (مثلا هاردی). خلاصه از انتخابهایی که در برزخ قبلی کرده ام راضی نیستم. هی خودم را از جمع های مختلف دور میکنم که متعلق به آن نیستم. باز هم جمع مورد علاقه ام را پیدا نمی کنم. اما تعدادی را که بی دلیل دوست دارم و یکجا جمعشان کرده ام خوبند. بعضی ها هم فکر میکنند همینجوری دور هم جمع شده اند. و از نوع دوست داشتن من متعجبند . اکثر اطرافیان متعجبند. خلاصه اینکه ما برای هم عروسکهایی هستیم که از قبل انتخاب کرده ایم . شاید سخت باشد اینکه همزمان من عروسک تو باشم عروسک او هم باشم. تو عروسک من باشی عروسک او هم باشی او هم عروسک هر دومان باشد . بالاخره صاحب این عروسک ها کیست؟ ما . مایی که یک شخصیت دارد و از آن بیخبریم. همه ی ما این را شنیده ایم که " چطور این همه ...... یکجا جمع شدن؟" جای خالی را می شود با باهوش. مهربان. خلاق. هنرمند. یا احمق و الکی خوش و دیوانه پر کرد. این ها دلایل دلایل دارد. نه اینکه بحث سخت باشد یا دلیل طولی بخواهد و این حرفها نه. همچنین هیچ اعتقادی به جبر ندارم . بارها هم امکحان کرده ام وجواب داده. اما اختیار محضی که وجود دارد را قبلا بطور مختار انتخاب کرده ایم . بگذریم. اگر این اعتقادات به تناسخ و این حرفها درست باشد. روزی صدبار ( شاید هم بیشتر)خودم را سرکوفت میزنم که چطور بعضی ها که یک قرون ارزش ندارند را انتخاب کرده ام که حالا باشند مایه ی دردسر و حالا باهاشان صمیمی شوم در حد اسم کوچک. و بزرگترین اشتباه من صمیمی شدن با کسانی بوده که ارزش سلام نداشتند. در ادامه بعضی ها را که میبینم این سوال تو ذهنم بوجود می آید که: یعنی بعضی ها واقعا همینقدر کثیفند که همه را به کیش خودشان می پندارند. یا اصلا من زیادی جوگیرم و از قاعده ی بازی بی خبرم. باری به هر جهت از نظر جامعه شناسی هم این سوال توی ذهنم گیر میدهد که آیا همچنین افرادی باعث بیماری جامه میشوند یا جامعه بیمار عامل ایجاد افراد اینچنین است. و در نهایت من چه ربطی به اینها و خودم دارم. این همه روحیه و استعداد و علاقه ی متضاد در من چه میکند؟ یا اینکه مرا به کجای خودم می خواهد برساند. در هر صورت کسانی که صد سال تنهایی را خوانده اند. میدانند افتادن اتفاقاتی شبیه اتفاق "رمیدوس خوشگله" در زندگی افراد اجتناب ناپذیر است. آنها هم که نخوانده اند باید بدانند من قاطعانه اعلام میکنم نصف عمرشان به فنا. خلاصه شاید تا پایان سال از این اتفاقها در زندگی من بیفتد.................. از طرف دیگر یکجای صد سال تنهایی ، اگر اشتباه نکنم سرهنگ آئورلیانو بوئیندا از آرمانتا میپرسد امروز چند شنبه است؟ او هم میگوید سه شنبه چون دیروز دوشنبه بود.- پس امروزم دوشنبه اس- چرا؟ - چون هیچ تغییری نکرده. خورشید همون خورشیده منم همون من تو همون تو اتفاق تازه ای نیفتاده. این هفته برای من کلا شنبه بود فقط عروسک هایش فرق میکرد. و ای کاش کلا سه شنبه بود . سه شنبه ی 6 سال پیش یا سه شنبه 5 سال و دو ماه بعد. و ای کااش روزهایی برسد که بزرگترین دغده ی من انتخاب شانه باشد چپ یا راست ؟ کدام فرشته را دور کنم تا تو تا صبح راحت بخوابی. و سری به تمام تنی بیارزد. برعکس این روزها که سرم به هیچ جای تنم نمی ارزد و میلرزد دستم بدون دل که حالت ویبره ی دل خراب شده احتمالا باید "ری استور فکتوری" شود مثلا، شاید جواب بدهد که نمی دهد کلا و من نه آن من سابقم برای خودم که استفاده از درک را بهتر از قبل یاد گرفته ام که خیلی بیشتر از هر چیز می چسبد به من چه و به درک و این حرفها که حرص بعضی ها در می آورد. خب به یکی از دوستان گفتم در درافت گوشی بیش از هزار مسیج ناب دارم که هنوز برای کسی که کسی باشد نیست که بفرستم و نفرستادم که هیچ، پاکشان کردم و هیهات از این زندگی درختی. و « و در نفس چاق کردنی تمام همرهان من درخت شدند» حتی شما دوست عزیز، مانع کسبی. نسیه مرد هوا هم حسابی سرد شده و هر عروسکی میداند در هوای سرد غیر از قدم زدن و هوا کردن و سر ب زیر بودن چه میچسبد. که اگر یک هفته ادامه پیدا کند ازمن « رگ و استخوان ماند و پوست» که شیری در آمد شغالی به چنگ. در این بود درویش شوریده رنگ. از چسبناکی های این هوا بگذریم که دلم هوای سرمای زیر صفر میکند و 10 دی برنامه سفری است که معلوم است حسابی خوش میگذرد. خلاصه برویم اگر شادی عمیقی نیست دردسر بزرگی خلق کنیم که به خود خدا قسم خسته شدم از شادی های حقیر و مشکلات حقیرتر. شاید حق با من نباشد یکی بیاید بگوید « هی فلانی زندگی شاید همین باشد...» زندگی همین است.... و روزی چند بار نه شبی چندبار زمستان را بخوانم تا ارضا شوم را نمیدانم. مخصوصا اینکه جدیدا از صدای خودم هم خوشم آمده . با صدای بلند « هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی ای ترسای پیر پیرهن چرکین سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای» هرچند دکتر نامرد خیلی شیک و مجلسی گفت : تو بزرگترین خدمتی که به بشریت کردی این بود که خواننده نشدی . و قاضی خندید و خودم زدم قدش که حسابی چسبید. . . « من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم» بگذارید حالا که حیاط کوچک من سیبب ندارد و من بدبخت باید شرمنده ی این موضوع باشم. و هندوانه چه کم از لاله ی قرمز دارد. حالا که از قلم افتاد خیلی چیزها؛ این را هم بگویم: « من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی زن ز سیلی خور از این تصویر بر دیوار ترسانم» جا دارد تاکید موکد کنم: « من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی زن ز سیلی خور از این تصویر بر دیوار ترسانم» برای محکم کاری: « من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی زن ز سیلی خور از این تصویر بر دیوار ترسانم» و برای حسن ختام: « من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی زن ز سیلی خور از این تصویر بر دیوار ترسانم»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ساعت 19:32 توسط ehsan |
|
|
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه ی برفی، به اشکی نریخته می ماند «احمدرضا احمدی» حالا من از بقیه ی روزنامه ها توقع نداشته باشم از شریعتمداری و کیهان که توقع دارم صبح یک سه شنبه تیتر بزند: «فاطی امروز بی دلیل خندید.» این هفته مخصوصا اواخرش اونقده متناقض بود در حد" جامه اش شولای عریانی است." قرار بود نرم بندر . مادر مجبورم کرد. همینکه رسیدم"پ" زنگ زد کجایی؟ اون هم بندر بود. حسابی خوشحال شدم. اما مشکلی که وجود داشت چگونگی برخورد مادر باهاش بود. چون مادر با قشر خاصی از دوستام آبشون تو یه جوب نمیره. ولی از شانس ما اون روز رفت. تا ظهر دریا بودیم نهار خوردیم خوابیدیم. رفتیم نون بخریم دست در دست نسیم شانه بر شانه ی باد . گفتیم بزرگ شدیم زشته ولی نشده بودیم. پشت یک نیسان هم نوشته بود: خرید آهن آلات و ضایعات بهانه است. تو کوچه ها دنبال تو میگردم. هر دو از یک چیز میترسیدیم. دوباره دریا .... جذر کامل بود زدیم به دریا ولی تو مسیر برگشت افتادیم تو چاله . با کله رفتم تو شیشه ی جلو ماشین. شیشه شکست . سرم نشکست. هی بریم دکتر نریم و بریم و نریم و تو گرمی و اینا بماند. فهمیدیم هیچ وقت امکان نداره ما با هم باشیم مشکلی پیش نیاد. بعد فکر کردم چطور روزی که من اتفاقی بندرم واسه پ هم کار پیش بیاد مجبورشه 800 کیلومترو بیاد. پ میگفت اولش که دیدم پلیس مسیر دریا رو بسته فک کردم بهمون گیر میده بعد تو عصبانی میشی خلاصه مشکل پیش میاد. گفتم من دیگه عصبانی نمیشم. راستی از این شعر هم نمی تونم بگذرم: گلی که خوم بدادم پیچ وتابش به آب دیدگانم دادم آبش به درگاه الهی کی روا بی گل از مو دیگری گیره گلابش؟ اگه صد بار دیگه هم تو صدتا مطلب دیگه هم بنویسم بازم مینویسم. فکر کنم تا عید کلیه شماره ها خاموش باشه . کم کم دارم راحت میشم. دیشبم " ن" اومد حسابی حرف زدیم بی سانسور . البته حقو دو دستی به فاطی داد و عذاب وجدانمو ان برابر کرد. ولی بازم ثابت کرد یه دوست چقد می ارزه. تو جامعه ای که کلا به همه بی اعتمادم وقتی میگم همه یعنی استثنا نداره حتی "ن" حتی فاطی. شاید این یکی از دلایل خاموشی گوشیا باشه. خب بگذریم این لف و نشر زیبا هم واسه رفع خستگی: به هنگام جنگ آن یل ارجمند به شمشیر و خنجر، به گرز و کمند درید و برید وشکست و ببست یلان را سر وسینه و پا ودست آدم شاهنامه رو که میخونه شرمنده میشه: چاپ مسکو. یا از روی نسخه ی مسکو بی خیال بازم بگذریم. اگه وقت کردین که میکنین و فیلتر شکنتون به راه بود که هست، اگه فیس بوک عضوین که هستین اگه میخواین جواب اکثر سوالاتونو بگیرین که می خواین و اگر خواهی نشاط صبحدم را.... ی سر به پیج مسی بزنین میتونین به پیج ایوان زایتسف هم برین. حالا ما میگه شاه عربستان و شیمون پرز حقشونه. و خودتون قضاوت کنین. خب فاطی جان: « در رمانی بیست جلدی شرح دادم مختصر.... داستان یک شب از شب های هجران تو را» یا ای سرو بالی سهی، کز صورت حال آگهی وز هر که در دنیا بهی، ما نیز هم بد نیستیم یا تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده ولی مهمترین نتیجه ی آخر این هفته این بود که صبح جمعه وقتی بیدار شدم متوجه شدم هیچ بیتی از خیام توی ذهنم نیست. پ خوابیده بود و نشستم فکر کردم به اینکه چرا از وقتی اومدم تو این خونه جدیده همش با خیال خیام بیدار میشم؟ اویل میگفتم شاید« روح رجیم حضرت می آرمیده است» تو خونه . بعد دیدم تا از رختخواب بیام بیرون، همش رباعیات خیام تو ذهنم مرور میشه. تا امروز صبح که فهمیدم. این به خاطر خروس همسایه است. صبحا میخونه. اینقده برام جالب بود که نگو:
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟ یعنی که نمودند در آیینه ی صبح از عمر شبی گذشت و تو بی خبری.... و تو بی خبری بی خبری. و تو بی خبری هر چند به خیام ربطی نداره ولی به تو که ربط داره فاطی: خستگان را چو طلب باشد وقوت نبود گر تو بیداد کنی رسم مروت نبود. رسم جوانمردی نیست آغا فاطی آلی فاطی... اینا هم پس لرزه های خیام: من بد کنم و تو بد مکافات کنی . من می خورم و تو می کنی بد مستی. چیزی نگذاری که نمی آیی باز. من بنده ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم. با لاله رخی اگر نشستی خوش باش. انگار که نیستی چو هستی خوش باش. البته من هم می گویم که آب انگور خوش است. البته من هم می گویم: چ بغداد و چه بلخ. من هم می گویم: تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟ ما از خاکیم بر خاک برخواهیم گشت و فاطی خان آنگاه که نکیر و منکر بیایند تو چه جوابی داری بدی؟ نگران نباش خودم بهت تقلب میرسونم. اینقد دریا دور بود ک پ پرسید: جذره؟ گفتم فرجه ش هم چهاره. زیادی آب پایین بود که می خواستیم به قشم برسیم . گردنم حسابی درد میکنه. مچ پام که همیشه خرابه. لگنم هم چند وقته، درد کمر هم که قدیمی شده مونده بود گردن که اونم به حول و قوه ی الهی حاصل شد. فک کنم باید ی سرویس برم. ایندفعه سعی میکنم قطعات ژاپنی رو خودم نصب کنم. دکتر هم زنگ زد و از این ناراحت بود و بهم گفت: تو وقتی یه چیزیو حدس بزنی یا شک کنی، اینقد می پیچونی و آدمو تو شرایط قرار میدی که اون حرف از دهن آدم بیرون بیاد هرچند درست نباشه و اصلا شکت بی مورد بوده باشه از اول. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲ساعت 23:52 توسط ehsan |
|
|
دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است؟؟؟؟ کوه اگر پا داشت تا حالا از اینجا رفته بود ( شاعر بزرگوارش فراموش شده)
درگیرم مثل آخرین برادر که با مرگ خواهر کنار نیامده. دلگیرم مثل آخرین مرید در سالگرد آیت الله فاکر. و الآن اذان صبح به وقت خراب آباد . و اذان صبح، پیرمرد درونم را به سکل برد به سالهای 82.... 83 و اینکه چطور لنگ سحر از آن مسیر در گز و کهور خزیده به مسجد می رفتم. چطور نیمه شبها به قبرستان و رودخانه. و یک شب که "الف" آمد به نیمه راه نرسیده گفت: دایی برگردیم. آدمی است دیگر از کجا میرسد به کجا و ..... و چی فک میکردیم چی شد و کجا افتادیم بین کیا ، و کودک درونی که روزی چار پنج بار با آبروم بازی میکنه و یه پیرمرد درون که همش گیر میده. حالا که سر صحبت هی بی مورد وا شد، بگم که اصلا ضرب المثلا ارزش حقوقی ندارن، مثلا همین " تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها". خب؟ هفته قبل من و "ب" یه چی واسه پدر زن یکی از بچه ها ساختیم که عملا اشکش در اومد . بعد که گفتیم دروغه، اینقد خوشحال شد که تا خود بندر که برسه مسیج میداد تشکر می کرد. حالا این هیچ، حتی حاضر شد بخشی از بی قراریاشو هم به من ببخشه.( بیش از سه پنجم) من ماندم و رادیکال سه قسمت از بیقراری های یک نفر دیگر من ماندم و پیرمرد درونی که گیر داده به بعضیا نمره بدم. . و من موندم که اگه به مدیریت بعضیا صفر بدم. مدیون تمام دانش آموزایی خواهم بود که تا حالا پاسشون نکردم. حتی این دانش آموزی که الآن برگش نیم متر اونطرف تر افتاده و چار بیستا رو نوشته 84. حتی اون دانش آموزی که گفته بود فلانی فلانه حتی اون دانش آموزی که از اینور ماشینم خط کشید تا دوباره به همونجا رسید. حتی مدیون دانش آموزی خواهم بود که حقش واسه مستمر 5 نبود بهش بیست دادم. حتی مدیون مدیری خواهم بود که تو دفتر بلند شدم گفتم: گه تو این مدیریتت، اگه تو این سالا سالی یه کلمه یاد گرفته بودی الآن مدرسه گلستان بود. من احمق ترین موجود روی زمین هستم و این ابتدای خود شناسی است و خودشناسی مقدمه ی خداشناسی و خدا شناسی مقدمه ی کفر مقدمه هستی . من احمق ترینم به خاطر کسانی که اشتباهی دوستشان داشتم. دوستانی که دیر از زندگیم حذف شدند دوستانی که اسم دوست دوستانی که مار آستین بگذریم..... این هفته ازعصر چارشنبه تا صبح شنبه از خونه بیرون نیومدم. به جاش ی داستان نوششتم که البته نیمه کاره ول شد که اگه کامل میشد، میشد آخرین داستان مجموعه... به جاش "در انتظار گودو" رو خوندم که اونم تموم نشد.... به جاش خیلی شعر معاصر خوندم.... به جاش خسرو و شیرین خوندم ، این دیگه اصل جنس بود. حالا بعد از نعت فلان و مدح سلطان و ستایش پرویز و طغرل و در باب کتابت این و غیره یه قسمتی داشت درباره ی عشق، خیلی جالب بود یجاش گفته بود اگه شده حتی عاشق گربه شو ... یا گربه هم عاشقه.... و یجوری گفته بود از عشق، که آدم دوست داشت ی تابلو از گردنش آویزون کنه بنویسه " به یک نفر جهت عاشق شدن نیازمندیم". البته بیتای کاربردی تری هم داشت مثل::: سخن بسیار دانی، اندکی کن یکی را صد مکن، صد را یکی کن یا سخن کم گوی تا بر کار گیرند که بر بسیار بد بسیار گیرند( این بیت و حال کردم.) یا اگر هوشیار اگر مخمور باشی چنان زی کز تعرض دور باشی( منو میگه ها) یا اینجا رو: همه بازیست الا عشقبازی خلاصه واسه من خیلی جالب بود. البته خیلی وقت بود خیلی چیزا رو نگه میداشتم و حریممو تنگ کرده بودم. اما میخام بازم تنگ تر کنم. حالا که فک میکنم میبینم تنگ ترم کردم... می خوام یه کاری کنم کارستون... حالا یه عده میگن به خاطر این اتفاقه یه عده دیگه میگن به خاطر اون اتفاقه، میشینن حرف میزنن.( الآن دچار خود مهم پنداری شدم) ولی بخدا دیدم که میگم. البته یکی باید بهشون بگه ی بیت متحولش کرد. یه بیتی مث این: بندی به پای دارم و باری گران به دوش در حیرتم که شهره به بی بند وباری ام آدم بعضی شعرا رو که می خونه میگه این شعرو باید من می گفتم یا زبان حال منه حتی زبان قال منه اصلا ی جوریش میشه ، و این از معجزات هنره . ولی هزار افسوس که هیچ کس حتی هنرمنداش اینجا که منم به حضرت هنر ایمان ندارند. بریم یه سر پیش نصرت رحمانی ببینیم از شعرش چطور میتونیم سو استفاده کنیم؟ : نصرت چه میکنی سر این پرتگاه ژرف؟ با پای خویش تن به دل خاک میکشی؟ گم گشته ای به پهنه ی تاریک زندگی نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۲ساعت 6:34 توسط ehsan |
|
|
ای بابا این که فروغه
، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد.... نه اینم نیس. دقت کردم متوجه شدم بام ها،کماکان زیر فشار شب کج
هست. خب باشه شقایق هم باشه، زندگی رو چیکار کنیم؟ نه اینم نشد. لاف چو منی گزاف آسان
نبود... محکم تر از ایمان من ، ایمان نبود.... در دهر چو من یکی، و آن هم کافر... مصرع
آخرش یادم رفته (پس در همه دهر یکی مسلمان نبود). نمیدونم والا. بهتره زنگ بزنم به
یکی از منابع آگاه که کلاس بذاره و نخواد اسمش فاش بشه. زنگ زدم : الو.... الو علیک:
دو صد گفته چون نیم کردار نیست. سعدی هم وقت گیر آورده این وقت شب. بهتره برم برگه
تصحیح کنم که امروز حرف ادا در آوردن شد یادم اومد سه سال پیش یکی از دانش آموزا بیست
دقیقه ادامو در آورد. مردم از خنده . مخصوصا اون قسمتش که بهم اشاره میکرد میگفت عینکی
چی گفتم؟ من میخندیدم ، می گفت: نخند درسو گوش نمی دی میخوای فلان فلانت کنم؟ بعد فهمیدم
چقدر بی ادبم. دوران خوبی بود تنها بدیش این بود که از اون کلاس دیگه هیچکیو هیچ وقت
ندیدم. امروزم کاریکاتورمو کشیدن . درسته که وارد نبودن ، ولی واسه شروع خوب بود. چقد
خوشحال شده بودن ازشون نظر خواستم گفتم امروزو هر چی تو دلتونه بدون سانسور بگین. اولش
میترسیدن فک میکردن ناراحت میشم یا تو نمره شون اثر میذاره. بعد که اطمینان دادم و
نوشته هاشونو خوندم میگفتن کاش همیشه همینجور بود. ولی یه کلاس فک کردن ناراحت شدم.
چون اخم کردم. ولی به این نکته توجه نکردن که وقتی وارد کلاس هم شدم اخم کرده بودم
یعنی حالم خوب نبود که شاد باشم. اونم واسه مهمونای خسته کننده ی دیشب بود. جالبیش
اینه که یکی از دانش آموزام فک میکرد من معتادم. فرصت هم نشد بهش بگه آخه کدوم معتاد
هفته ای 5 جلسه ی یه ساعت و نیمه فوتسال بازی
میکنه. نکته ی جالب تر این بود که از وقتی اینو شنیده بود خیلی ناراحت بود.و درسو یاد
نمی گرفت. بازم یادم رفت بهش بگم: حالا من هیچی،
ولی هر معلمی زندگی خصوصی خودشو داره تو نباید خودتو درگیر کنی. تو فقط باید
ببینی چطور درس میده. براتون ارزش قائله یا نه. واستون وقت میذاره یا نه؟ و هزار چیز
که فرصت تمام شد و حرف دلم ناتمام ماند.
راستی اصلا قرار بود یه شعر بذارم که ی مزاحم نذاشت . زد تمرکزمو بهم ریخت نامرد. تا اینجاشو سراییده بودم:
هی عمر رفت و رفت.... هر شب تو ماه تر
پاییز هم گذشت.... من رو سیاه تر
هر روز شد بلند، موی شرابی ات
هم تلخ تر شدی ، هم دل بخواه تر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:12 توسط ehsan |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.
|
|
RSS
|