اینکه آدم شنبه صبحی سرش را از روی بالش بردارد ببیند که زنده است پشیمان شود از اینکه که زنده است و روی همان رختخواب نقشه ی خودکشی اش را بکشد شرم آور است حتی اگر دیروزش به مدت 24 ساعت با دست آویزان شده باشد هرچند گهگاهی خودکشی اجتناب ناپذیر میشود مخصوصا در زندان. این هم از عجایب خلقت است که آدمی که به هر وسیله ای متوسل می شود که جانش را نجات دهد خیلی وقتها از آبرویش هم برای جانش میگذرد حالا بیاید و بدون هیچ اجباری . به اینجا که میرسم از خودم می پرسم آیا واقعا بدون هیچ اجباری؟ چه عاملی باعث میشود کسی خودش را مجاب کند که همان خودش را بکشد؟

خودکشی مقوله ای است که معمولا در همه ی برهه های زمانی وجود داشته چه خودکشی دسته جمعی  باشد چه در غم نرسیدن به عشق  چه برای آزادی چه دختری باشد که از ترس آبرویش توی خوابگاه خودش را از پنکه آویزان میکند چه صادق هدایت باشد که فکر دیگری بکند چه آلبرکامو باشد که بگوید تنها یک مسئله ی فلسفی وجود دارد-خودکشی- و آخرش هم خود کشی نکند چه یک نفر که توی زندان خودکشی بکنندش. حالا به هر بهانه و به هر شکلی باشد خودکشی اتفاق افتاده و بعد از این هم اتفاق می افتد. اگر به ذن دوستان من حضرت داوود باشم –که هنوز وجه تسمیه اش را نمی دانم- حدس میزنم شاید هم الهام شده باشد شاید هم خیال پوچی باشد- که یک خودکشی خیلی مهم به همین زودی اتفاق می افتد. شاید هم خبرش مثل توپ صدا نکند اما مهم است و ممکن است اهمیت موضوع در آینده مشخص شود. شاید کودکی که مورد تجاوز قرار گرفته باشد خودکشی کند کودکی که می توانست سرنوشت ملتی را تغییر دهد.

امیدوارم حس نابالغی باشد یا حدسی که از یک خواب آشفته که دیگر از یادم رفته سرچشمه میگیرد  امیدوارم اتفاق نیفتد امیدوارم اشتباه کنم. هر چه نباشد انسان میداند ارزش جان انسان را.

حدس ما به اداره ی جان

در تنگنای بی دریغی که برای ما مهیاست

حدسی است

که تاریخ بارها گواه اشتباه بودنش را داده است

سگ روی گوزن

قدرت طلبی برای یک تصاحب یک زن

سنگ روی سنگ

همین اخبار

اتاق و تعبیرهای متفاوت از آن

سنگینی  منت روی  ملت

و آبروهای رفته

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:32  توسط ehsan | 
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم  خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان -همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم. عادت کرده ایم دیگر به هر چیز برسیم که خوشمان نمی آید بگوییم بگذریم یا از هر چیز که برای ادامه دادنش چیزی نداشته باشیم. نه نه تو بی غم و مستی تا کنون حتی ... چه زیباست این موسیقی و زیباتر از این - من امشب گوشه ی میخانه میمانم -است و زیبا تر از آن احتمالا می . بگذریم خاطرات فراموش کاری من سر به فلک کشیده دیگر تصمیمات مهمی دارم مهمترین تصمیم من این است که دیگر تصمیم مهم نگیرم کبری را همه یادمان می آید با آن تصمیم خاطره سازش من حالا شده ام کبری با این تفاوت که تا حالا هر تصمیمی گرفته ام عملی نشده این هم حکایتی دارد برای خودش مثلا خیلی وقت بود تصمیم داشتم از روزمرگی فرار کنم یکبار فرار هم کردم چند روزی هم اطراف روزمرگی پیدام نشد تا اینکه بازهم دلم برایش تنگ شد یا دل او برایم تنگ شد یا اتفاق دیگری افتاد

 اتفاق دیگر را که میدانید مثلا یکی از آن اتفاقات دیگر می تواند خانواده باشد -ایران ای سرای من -جالب است نه، خانواده هم برای خودش شد اتفاق. در هر صورت تصمیم گرفته ام تصمیم نگیرم. هچو هگمتانه پایدار همچو بیستونه استوار- الان هم نمیدانم خاطره مینویسم یا دارم تمرین میکنم بنویسم یادداشت است یا شرح حال یا به قول یکی از منتقدان نوشته ای که مزه ی املت از آن بهتر است. بگذریم از این به بعد قرار میگذارم با خودم که دیگر از بگذریم استفاده نکنم البته احتمال هم دارد این قرار یک تصمیم باشد شاید هم تصمیم جدی، بگذریم. توبه ها را بشکنید آمد بهاران بخدا بیایید توبه ها را بشکنیم مگر چه اشکالی دارد در توبه که همیشه باز است هی میرویم بیرون هر کاری دوست داشتیم میکنیم بعد از همان در می آییم داخل، خدا هم که بسیار بخشنده است مارا که بجز توبه شکستن هنری نیست  جالبیش این است که در کعبه ی ما جنگ رسیدن به خدا نیست.................

از پیاده رو که رد شوم برات پیامی خواهم داد

 اگر توانستی نخند

گریه هم نکن

میزان و نوع عاطفه ی این پیام معلوم نیست

کوله پشتی را بردار

اگر خواستی مجری قبلی را هم به

مست مستم ساقیا ناخورده مستم ساقیا

را هم به کوله پشتی برگردان

برای خوابهای بین راه برنامه ی خوبی دارم

میتوانی از قرص خوابها بپرسی

دیر نکنی،کلید را هم توی گلدان بگذار

گفته بودم ترک می اما نگفتم کی کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:41  توسط ehsan | 
چند روز پبش سوالی ازم پرسیده شدکه

چقدر به سرنوشت شانس و تقدیر اعتقاد دارم؟

حالا میبینم که خیلی بیشتر از تا حدودی که جواب دادم اعتقاد دارم

هرطور فکر میکنم میبینم که فردا روز بسیار مهمی میتواند باشد

فردا روز تقسیم بندی است

اینکه کدوم شهر بیفتم؟

با کی آشنا بشم؟

کدوم یکی از دوستای دوران دانشگاه باهام هستن؟

تو شهر خودمون بیفتم یا نه؟

به همه ی این سوالا و خیلی از سوالای دیگه که معمولا از قلم میفته هیچ کسی

به جز سرکار خانم(جناب آقای) تقدیر نمی تونه جواب بده.

در هر صورت چیزی که مهمه اینه که از اول مهر دوران جدیدی تو زندگیم ایجاد میشه

که فردا همین فردا جهت دهنده ی اون دورانه

در کل خیلی اگزیستنسیالم(خواهش میکنم)  ولی وقتی اینجوری میشه

آدم فک میکنه باید تو باوراش تجدید نظر کنه

دیروز هم روز بسیار مهمی در زندگیم بود

مرامی که برا یکی از دوستام گذاشتم که خودمم لذت بردم

این هم خودش  داستانی داره که بعدها خواهم نوشت

روزهای مهم زندگی من زیادن فک کنم همه اینجوری باشند که

روزهای مهمی که خودشون تو زندگیشون ایجاد میکنند رو جدی نمیگیرن

در عوض وقتی یه عامل خارجی تاثیرگذار باشه ما اون روز رو روز خیلی مهمی میدونیم

من دارم

دار و ندارم همین دارم فکر میکنم است

دارم فک میکنم

این همه دوست

با این همه شک چه رابطه ای دارند؟

قبلا، خیلی قبلا

وقتی دار و ندارم چیزهای دیگری بود دوست نداشتم

شک نداشتم

حس خوبی هم نداشتم

آیا دوستان مرا به مطلب بالا ربط می دهند؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:37  توسط ehsan | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم  خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.

نوشته های پیشین
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM