![]() |
![]() |
|
|
بی تعارف وقتی پله باشد آدم هوس میکندبالابرود. یکبار یکی از پله ها هوس کرد بالا برود سرش به سقف خورد و مرد.باید پیش از اینها به فکر بالا رفتن می افتاد که نیفتاد وقتی هم پیر شد سرش دیگر استحکام سابق را نداشت.
یک سفر احتمالات زیادی با خود داشت که متاسفانه اتفاق نیفتاد.گیرم همه ی تصورات من مربوط به گذشته بود،توی این دوره که آدمهای ظرف یک روز دینشان عوض میشود و ظرف چند ساعت یا ذقیقه گرایش سیاسی شان،من چقدر ساده بودم قوزک پا-زیر زانو-باسن-شانه-نهایتا سر،اگر دستهایم را هم دراز کنم: آرنج،مچ و نک انگشتان. اگر خیلی مرام هم بگذارم روی نک پا می ایستم بستگی دارد چه کسی بخواهد بالا برود تجربه آدم را گرگ میکند ولی بعضی از تجارب پای آدم را میکنند،دندان آدم را میشکنند و جسارت آدم را میگیرند شکر توی متن:میبینم که بجز خودم فقط یک نفر مانده است،فقط یکی تصوراتش مربوط به گذشته است. خدا کند او هم نماند چون من تصمیم گرفته ام تصوراتم را عوض کنم،طفلکی تنها میشود، بچه هنوز میش است شاید هم گاو، البته چند بار برای گرگ شدنش شاخش را شکستم دوباره سبز شد. تقصیر خودش بود یا بدشانسی اش یا خدایش اینجوری صلاح دیده بود یا یا یا فردا جمعه است علاوه بر گوجه ها خیارها هم به آب احتیاج دارند. گاو هم سه حرفی است. شانه ام درد گرفته. مرد و درد هم مثل گاو و گرگ.اسمم. از حرف زیادی خوشم نمی آید از حرف مفت هم. غم نان نمی گذارد. فایده ای ندارد حوصله ای هم نیست امید انگیزه گوجه و خیار و ۱۴قلم کالای پرمصرف ضروری دیگر هم جرم شده. یعنی داشتنشان احتکار محسوب میشود باید یا دین یا گرایش سیاسی یا حیوانم را عوض کنم یا دور ترکستان طواف کنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ساعت 1:53 توسط ehsan |
|
|
درست است که ته مانده به من می رسد اما شکر که میرسد. بد نیست وقتی بدون انرژی به من برسد لبخندی هم بزند اما با شناختی که دارم بعید می دانم. دلم نمی آخواهد، اما به علایق من ربطی ندارد. معمولا بدون خبر،در جهت عکس و خیلی بی رحم اتفاق می افتد. کسی جز خودم هم مقصر نیست میشود با یک دودوتا چارتای ساده اثبات کرد که مقصر کیست.به راحتی شقیقه به نجیب ترین قسمت بدن هم ربط پیدا میکند چه برسد به قسمتهای مشکلدار و رنگ و رو رفته.
ته مانده ی بدن کجاست؟ چرا معمولا شانه به قد، ران به محل تعبیه ی زانو و ذهن به چشم معترض است؟ امیدوارم اشتباه کنم که اگر خلاف اشتباه من ثابت شود خیلی از معادلات به هم میریزد.. -نمی دانم- همیشه کلیدی برای فرار بوده ولی متاسفانه الان قفلی شده که پیدا کردن کلیدش از زندگی بازم کرده.تصور یک حیوان بی مصرف به جای خودم در بعضی شرایط آرامم می کند.حیوان بی مصرف- یاد یکی از دشمنان افتادم یک روز موسی، احتمالا همان روز که نیل را شکافت، توی گلهای نیل به کرمی بر میخورد و با همان کنجکاوی ای که از موسی سراغ داریم رو به خداش می کند و میگوید: خدایا قربون حکمت و قدرت وشوکت وعلم و(احتمالا خدا اینجا گفته مقدمه چینی نکن چی میخوای؟) درایتت برم آخه این کرم بدرد نخورو چرا آفریدی؟ خدا هم باخونسردی جواب میدهد: اتفاقا چن بار این کرمه هم ازم پرسیده این موسی و این همه جنگ و دعوا و خشونت رو چرا آفریدی؟ (ذکر چنتا نکته ضروریه اولا اینکه اگه من جا خدا بودم همونجا که پرسید چرا این بی مصرفو آفریدی بهش می گفتم از تو بهتره. دوم اینکه فک کنین اون لحظه هارون هم با موسی بوده و به موسی گفته ضایع.ع.ع سوما زنگ تفریح تمومه بریم سر اصل مطلب) خلاصه آب به سبیلم رسیده،متاسفانه شنا هم بلد نیستم.اصلا دستهایم را از پشت بسته ام پاها در عین واقعیت میخ کوب شده.حالا شاید به ران حق بدهم چرا که اگر زانو جای دیگری بود الآن شرایط به کلی تغییر میکرد. قرار است ته مانده اش در جهت عکس برسد امیدوارم برسد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ۱۷ دی ۱۳۸۹ساعت 1:57 توسط ehsan |
|
|
حکایت امروز حکایت اتاقیه که زیاد روزنه داره پنجره نداره،برای ما که با پارچ آب میخوریم بطری بیر نمی تونه صداشو بلند کنه که از خواب بپریم یه لیوان دیگه به سلامتی دوستای دوران دانشجویی بنوشیم و بریم تو خیابون عربده بکشیم که "ز دین ریا بی نیازم بنازم- به کفری که از مذهبم میتراود" دقیقا حکایت همون پیامبری که دوست داشت خدا رو دعوت کنه رو زمین تا ببینه چی میکشه خدا خیلی ناراحت شد ولی چیزی نگفت من مطمئنم خدا تو دلش گفته ما رو باش کیو به پیامبری مبعوث کردیم من که می دونم چی میکشه ولی اون هنوز منو نشناخته. با این پیامبر چه امیدی به امتش داشته باشیم. اما بازم درکش کرده که آدمی ناقص العقله. گره رو سریش را سفت، رژ گونه شو را پاک کرد. حالا میتوانست شماره حسابش را به حسابداری بدهد. بر میگردم یک تکه ابر توی یکی از سوراخها میگذارم. بازهم افاقه نمی کند روزنه ها نا محدودند. بر میگردم میلامو چک میکنم بله متاسفانه میرزا زایید زیر بار مسئولیت دو قلو زایید. اشتباها جای زن همسایه زیر کُنار همسایه زایید.نازی برگشت گفت: باید بیام بچه ی میرزا رو ببینم. گفتم نیا. داداشش زنگ میزنه الو الو. مادرش پدرش اینورش اونورش داییش عمه ش خاله و عموش هیچکی نمی تونه این خرو راضی کنه نیاد. رفت. میرزا از ترس به من پناه آورد نگفت چرا ولی موهاشو از ته زد.نمی فهمید من خیلی وقته کلاموعوض کردم.کُنار ریخت خوردیم در عین واقعیت میرزا ترکید دیگه تعارف که نداریم ترکید.نازی با صدای بلند خندید داداشش گفت زشته صداتو پایین بیار. نازی نشنید. آدم ها معمولا نمی شنوند. میرزا من نازی داداشش زن عموی پیامبر و غیره، تیم 4در 100متر مختلط با مانع تو بازیای آسیایی گوانگژو بودیم که 4در100 تا مدال بدل گرفتیم ولی فایده ای نداشت سرنوشت ایران چهارمی بود. ببخشید پیامبر که اندکی منگل تشریف داشت کار خودش را کرد و پیام صلح و دوستی فرستاد. ما با مردم سیارات کهکشانهای دیگر دوست شدیم. یک زن هم برای داداش نازی پیدا کردیم. باباش خوشش اومد به فکر تجدید فراش افتاد.آه من به همین راحتی از خانواده نازی حذف شدم.فکرشو میتونی بکنی من- از - خانواده ی-نازی- حذف شدم. زهرا میگه برو تو خانواده ی پیشی صرف نظر از پیامبر من دیدم بخدا دیدم کی ته کلاس با اون یکی چیکار کرد. یکی از تو کتابخونه دید روشو برگردوند. دختر میرزا مسج داد دیگه، نه من نه تو.منم نوشتم قبلا که بله من بله تو بود چه اتفاقی افتاد. بوی ته خیار میومد من متوجه نشدم، کار داداش نازی بود.یک بطری مارتینی را به تنهایی نوشیده بود. پرسیدم بوی، چی،داره، میاد؟ از دید ناظر اونا بو نمیومد. چرا؟ کوهکن منو برا سیزیف بودن پرورش داد خدا شدم.اینجا یکی از گره ها باز شد من خدا بودم آقا من - خدا بودم.کی مخالفه؟ یکی از اون خدا های قلابی. یکی مث زهرا. زهرا؟ زهرا؟ زهرا از خواب پا نشد. هر کی از خواب پا نشه تقصیر منه بخدا کار من بود.یکی از والیوم قشنگا رو بهش داده بودم. خر شدم گفتم؟ با بقیه ی حیوانات پریدم تو اتاق صابخونه رو بوسیدم که دزد دانا میکشد اول چراغ خانه را. یک آهنگ بندری توی خانه حالمو جا آورد: م بی تو باورم که- باهمه چیت سرم که- اما تو ترکم ات که- از غم دوپرکم ات که یادش بخیر شادمانی بی سبب |
|
+ نوشته شده در
جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹ساعت 12:1 توسط ehsan |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.
|
|
RSS
|