دلتنگی های آدمی را باد

ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی، به اشکی نریخته می ماند

«احمدرضا احمدی»

حالا من از بقیه ی روزنامه ها توقع نداشته باشم از شریعتمداری و کیهان که توقع دارم صبح یک سه شنبه تیتر بزند:

«فاطی امروز بی دلیل خندید.»

این هفته مخصوصا اواخرش اونقده متناقض بود در حد" جامه اش شولای عریانی است." قرار بود نرم بندر . مادر مجبورم کرد. همینکه رسیدم"پ" زنگ زد کجایی؟ اون هم بندر بود. حسابی خوشحال شدم. اما مشکلی که وجود داشت چگونگی برخورد مادر باهاش بود. چون مادر با قشر خاصی از دوستام آبشون تو یه جوب نمیره. ولی از شانس ما اون روز رفت. تا ظهر دریا بودیم نهار خوردیم خوابیدیم. رفتیم نون بخریم دست در دست نسیم شانه بر شانه ی باد .  گفتیم بزرگ شدیم زشته ولی نشده بودیم.  پشت یک نیسان هم نوشته بود:

خرید آهن آلات و ضایعات بهانه است. تو کوچه ها دنبال تو میگردم.

 هر دو از یک چیز میترسیدیم. دوباره دریا .... جذر کامل بود زدیم به دریا ولی تو مسیر برگشت افتادیم تو چاله . با کله رفتم تو شیشه ی جلو ماشین. شیشه شکست . سرم نشکست. هی بریم دکتر نریم و بریم و نریم و تو گرمی و اینا بماند. فهمیدیم هیچ وقت امکان نداره ما با هم باشیم مشکلی پیش نیاد. بعد فکر کردم چطور روزی که من اتفاقی بندرم واسه پ هم کار پیش بیاد  مجبورشه 800 کیلومترو بیاد. پ میگفت اولش که دیدم پلیس مسیر دریا رو بسته فک کردم بهمون گیر میده بعد تو عصبانی میشی خلاصه مشکل پیش میاد. گفتم من دیگه عصبانی نمیشم.

راستی از این شعر هم نمی تونم بگذرم:

گلی که خوم بدادم پیچ وتابش

به آب دیدگانم دادم آبش

به درگاه الهی کی روا بی

گل از مو دیگری گیره گلابش؟

اگه صد بار دیگه هم تو صدتا مطلب دیگه هم بنویسم بازم مینویسم.

فکر کنم تا عید کلیه شماره ها خاموش باشه . کم کم دارم راحت میشم. دیشبم " ن" اومد حسابی حرف زدیم بی سانسور . البته حقو دو دستی به فاطی داد و عذاب وجدانمو ان برابر کرد. ولی بازم ثابت کرد یه دوست چقد می ارزه. تو جامعه ای که کلا به همه بی اعتمادم وقتی میگم همه یعنی استثنا نداره حتی "ن" حتی فاطی. شاید این یکی از دلایل خاموشی گوشیا باشه.

خب بگذریم این لف و نشر زیبا هم واسه رفع خستگی:

به هنگام جنگ آن یل ارجمند

به شمشیر و خنجر، به گرز و کمند

درید و برید وشکست و ببست

یلان را سر وسینه و پا ودست

آدم شاهنامه رو که میخونه شرمنده میشه: چاپ مسکو. یا از روی نسخه ی مسکو

بی خیال بازم بگذریم. اگه وقت کردین که میکنین و فیلتر شکنتون به راه بود که هست، اگه فیس بوک عضوین که هستین اگه میخواین جواب اکثر سوالاتونو بگیرین که می خواین و اگر خواهی نشاط صبحدم را.... ی سر به پیج مسی بزنین میتونین به پیج ایوان زایتسف هم برین. حالا ما میگه شاه عربستان و شیمون پرز حقشونه. و خودتون قضاوت کنین.

خب فاطی جان: « در رمانی بیست جلدی شرح دادم مختصر.... داستان یک شب از شب های هجران تو را»

یا

ای سرو بالی سهی، کز صورت حال آگهی

وز هر که در دنیا بهی، ما نیز هم بد نیستیم

یا

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد

غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

ولی مهمترین نتیجه ی آخر این هفته این بود که صبح جمعه وقتی بیدار شدم متوجه شدم هیچ بیتی از خیام توی ذهنم نیست. پ خوابیده بود و نشستم فکر کردم به اینکه چرا از وقتی اومدم تو این خونه جدیده همش با خیال خیام بیدار میشم؟ اویل میگفتم شاید« روح رجیم حضرت می آرمیده است» تو خونه . بعد دیدم تا از رختخواب بیام بیرون، همش رباعیات خیام تو ذهنم مرور میشه. تا امروز صبح که فهمیدم. این به خاطر خروس همسایه است. صبحا میخونه. اینقده برام جالب بود که نگو:


هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح

از عمر شبی گذشت و تو بی خبری....  و تو بی خبری بی خبری. و تو بی خبری

هر چند به خیام ربطی نداره ولی به تو که ربط داره  فاطی: خستگان را چو طلب باشد وقوت نبود   گر تو بیداد  کنی رسم مروت نبود. رسم جوانمردی نیست آغا فاطی آلی فاطی...

اینا هم پس لرزه های خیام:

من بد کنم و تو بد مکافات کنی . من می خورم و تو می کنی بد مستی. چیزی نگذاری که نمی آیی باز. من بنده ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم. با لاله رخی اگر نشستی خوش باش. انگار که نیستی چو هستی خوش باش. البته من هم می گویم که آب انگور خوش است. البته من هم می گویم: چ بغداد و چه بلخ. من هم می گویم: تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟ ما از خاکیم بر خاک برخواهیم گشت و فاطی خان آنگاه که نکیر و منکر بیایند تو چه جوابی داری بدی؟ نگران نباش خودم بهت تقلب میرسونم.

اینقد دریا دور بود ک پ پرسید: جذره؟  گفتم فرجه ش هم چهاره. زیادی آب پایین بود که می خواستیم به قشم برسیم . گردنم حسابی درد میکنه. مچ پام که همیشه خرابه. لگنم هم چند وقته، درد کمر هم که قدیمی شده مونده بود گردن که اونم به حول و قوه ی الهی حاصل شد. فک کنم باید ی سرویس برم.  ایندفعه سعی میکنم قطعات ژاپنی رو خودم نصب کنم. دکتر هم زنگ زد و  از این ناراحت بود و بهم گفت: تو وقتی یه چیزیو حدس بزنی یا شک کنی، اینقد می پیچونی و آدمو تو شرایط قرار میدی که اون حرف از دهن آدم بیرون بیاد هرچند درست نباشه و  اصلا شکت بی مورد بوده باشه از اول.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲ساعت 23:52  توسط ehsan | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم  خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.

نوشته های پیشین
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM