ای بابا این که فروغه ، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد.... نه اینم نیس.  دقت کردم متوجه شدم بام ها،کماکان زیر فشار شب کج هست. خب باشه شقایق هم باشه، زندگی رو چیکار کنیم؟ نه اینم نشد. لاف چو منی گزاف آسان نبود... محکم تر از ایمان من ، ایمان نبود.... در دهر چو من یکی، و آن هم کافر... مصرع آخرش یادم رفته (پس در همه دهر یکی مسلمان نبود). نمیدونم والا. بهتره زنگ بزنم به یکی از منابع آگاه که کلاس بذاره و نخواد اسمش فاش بشه. زنگ زدم : الو.... الو علیک: دو صد گفته چون نیم کردار نیست. سعدی هم وقت گیر آورده این وقت شب. بهتره برم برگه تصحیح کنم که امروز حرف ادا در آوردن شد یادم اومد سه سال پیش یکی از دانش آموزا بیست دقیقه ادامو در آورد. مردم از خنده . مخصوصا اون قسمتش که بهم اشاره میکرد میگفت عینکی چی گفتم؟ من میخندیدم ، می گفت: نخند درسو گوش نمی دی میخوای فلان فلانت کنم؟ بعد فهمیدم چقدر بی ادبم. دوران خوبی بود تنها بدیش این بود که از اون کلاس دیگه هیچکیو هیچ وقت ندیدم. امروزم کاریکاتورمو کشیدن . درسته که وارد نبودن ، ولی واسه شروع خوب بود. چقد خوشحال شده بودن ازشون نظر خواستم گفتم امروزو هر چی تو دلتونه بدون سانسور بگین. اولش میترسیدن فک میکردن ناراحت میشم یا تو نمره شون اثر میذاره. بعد که اطمینان دادم و نوشته هاشونو خوندم میگفتن کاش همیشه همینجور بود. ولی یه کلاس فک کردن ناراحت شدم. چون اخم کردم. ولی به این نکته توجه نکردن که وقتی وارد کلاس هم شدم اخم کرده بودم یعنی حالم خوب نبود که شاد باشم. اونم واسه مهمونای خسته کننده ی دیشب بود. جالبیش اینه که یکی از دانش آموزام فک میکرد من معتادم. فرصت هم نشد بهش بگه آخه کدوم معتاد هفته ای  5 جلسه ی یه ساعت و نیمه فوتسال بازی میکنه. نکته ی جالب تر این بود که از وقتی اینو شنیده بود خیلی ناراحت بود.و درسو یاد نمی گرفت. بازم یادم رفت بهش بگم: حالا من هیچی،  ولی هر معلمی زندگی خصوصی خودشو داره تو نباید خودتو درگیر کنی. تو فقط باید ببینی چطور درس میده. براتون ارزش قائله یا نه. واستون وقت میذاره یا نه؟ و هزار چیز که فرصت تمام شد و حرف دلم ناتمام ماند.

 

راستی اصلا قرار بود یه شعر بذارم که ی مزاحم نذاشت . زد تمرکزمو بهم ریخت نامرد. تا اینجاشو سراییده بودم:

 

هی عمر رفت و رفت.... هر شب تو ماه تر

 

پاییز هم گذشت.... من رو سیاه تر

 

هر روز شد بلند، موی شرابی ات

 

هم تلخ تر شدی ، هم دل بخواه تر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ساعت 22:12  توسط ehsan | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم  خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.

نوشته های پیشین
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM