![]() |
![]() |
|
|
بعضی وقت ها در حد فاصل دوم تجربی تا دفتر یک مسیج همه ی برنامه ها را به هم میریزد. تا همین چند دقیه ی پیش برنامه ی شلمچه ات به راه بود و توی ذهنت همه چیز را مرور می کردی حتی اینکه به چه بهانه هایی مراسمات مذهبی را دودر کنی. اما یک پیام از یک نیمه دوست و دعوتی خیلی شوکه کننده ورق را بر می گرداند. و این دعوتی نبود که به این راحتی ها بشود ازش گذشت. نمیشود هم شلمچه بروی هم حلبچه . بی خیال شلمچه تیز میکنی برای یک تعطیلی حتی یک روزه که کل هفته را بپیچانی بروی تهران و یک هفته دو تیر خیلی قشنگ بزنی که اگر هر دو هم به هدف نخورند مهم نیست. مهم رفتن است و لم دادن روی آن کاناپه و خندیدن به سوتی های احتمالی و غروب رفتن به انقلاب وچرخیدن و دل دادن به بوی کتابها. اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی بکند. من در میان راه جدا شدم وبگذار بگویند خیانت که خیانت بسی قشنگ است و مد شده است اینجور که از شواهد پیداست. شادی سرش توی فیزیک سه به سنگ خورده و دم به دقیقه زنگ میزند که کتاب اینطور نوشته به دانش اموز چی بگیم و من خودم هنوز کتاب ندارم ونمی دانم با این تفاصیل این منفی ها را از کجا آورده مولف. هی مجبورم میکند به هالیدی دو سر بزنم هرچند مطمعنم و حق با خودم است و شادی سریش تر از این حرف هاست. خوش به حال دانش آموزهاش خوش به حال دوستاش که بهش نزدیکن. شادی درست است که بر خلاف اسمش معمولا اخم کرده و در نگاه های اول تا دهم مغرور دوست نداشتنی استاما قلب پاکی دارد . شادی یک نعمت است که احتماال از دایره ی دوستان دریغ خواهد شد. حالا فردا هم میرود وبلاگ -شاید هم بیاید وبلاگ- بالاخره این پست را که ببیند حسابی فحش میدهد آن هم رکیک. شادی را به شادی قسم هیچکس باور نمی کند یک کلمه فحش بدهد الا من و چند نفر دیگر که از این نعمت بی نصیب نماندیم. شاید هم نصیب با سین باشد. آدم این موقع شب آن هم در این روز عزیز که سالگرد خیلی از اتفاقات می تواند باشد یعنی هست و من روم نمی شود بگویم 24 مهرماه یوم االله یوم الله . سالگرد پرواز ما در گندمزار بود . و این جز بهترین خاطرات من است هرچند دیر هرچند دور اما بوته ها از ما بزرگتر بودند به سبک نمی دانم چی می دویدم. هنوز هم به آن عکس ها که آدم نگاه میکند....... البته بعد فهمیدیم گندمزار نبوده و ذرت زار بوده و ما نادانسته اسمش را برای همیشه گداشتیم گندمزار و فاطی حالا آنجا زندانی و من اینجا زندانی تقریبا و نه گندمزاری هست در هیچ دوجا، نه آن هل دادن های بچه گانه که کی میفته و بخند و غروب ترس . ترس از صدای جیرجیرک ها حتی ترس از صدای پای خودمان. ای یار ای یگانه ترین یار کماکان هر اتفاق بی ربطی مرا به یاد تو می اندازد. دیوانگی ها گرچه دایم دردسر دارند دیوانه ها از حال هم اما خبر دارند. حال من حال متوسط میانی است . حال من حال کنار گرمایی. اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی بکند. آدم گاهی خودش را سرگرم می کند به گروه همکلاسی ها در واتس آپ به گروه پسرعموها به گروه همکاران. به بی تاک وایبر به تانگو. به اینها که اسمشان بد در رفته و همه گی خوبند ما بدیم . آدم خودش را با فیس بوک و اینستاگرام سرگرم میکند مثنوی معنوی میخواند. حافظ می خواند. جدیدا هم فرخی سیستانی . آدم به آرشیو نوشته هاش سر میزند به دست نوشته های سال پیش دانشگاهی میرسد دقیقا 9 سال پیش. به خام آن افکار نمی خندد. به سطحی بودن این روزها میخندد. به مهندس از منوجان که روزی دو ساعت باهم حرف می زدیم و آن زمان مباحث کلامی داشتیم. اما حالا دو کلمه حرف میزنی حوصله ات سر میرود. یا کسی حرفت را نمیفهمد یا شنونده ای صرف میشوی واین قرطی بازی ها به سنت نمی آید و پیرو پست قبلی ما احمقانه بزرگ شدیم. یکی از خنده دار ترین اتفاقات را مردم روزی یکبار برای آدم رقم میزنند. فکرش کله را می سوتاند و شیب را به سمت مثبت بینهایت سوق می دهد. حالا به ادامه اخبارتوجه کنید. من تا همین دیروز چشم چپم بلد نبود بزند البته هنوز هم بلد نیست بزند. تا همین دیروز موسیقی متن فیلم کازابلانکا توی ذهنم نبود. حالا هم نیست. من از 21 گرم خوشم میآمد تا همین دیروز. من دنیای کوچکی که ساخته ام را ساخته ام من دلم هوس یک لیوان آب انار که دقیقا دارم میروم بخورم. نه صفت شیرازی بودن این نعمت را هم از من دریغ کرده. ما را سر باغ و بوستان نیست آنجا که تویی تفرج آنجاست. البته خیلی وقت است یک آهنگ را با صدای بلند گوش میدادم تا همین دیروز البته هنوزه م گوش میدهم بیایید بیایید که دلدار رسیده بیایید بیایید که گلزار دمیده برآن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریده بکوبید دهل ها دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقل است که جان نیز رمیده همه شهر بشورید چو آوازه در افتاد که دیوانه دگر بار ز زنجیر رهیده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳ساعت 1:48 توسط ehsan |
|
|
همین الان خواب دیدم توی علامه بودیم. سینا تازه از خواب بیدار شده توی ماشینش نشسته بود. انگار تازه آمده باشند. گفت همین دیروز دیدمت. بعد بقیه هم آمدند باهاش روبوسی کردند. خندیدیم گفتیم خودمون هم ده ساله همدیگه رو ندیدیم و شروع کردیم به رو بوسی. یکهو من و احسان ماندیم ، بقیه گم شدند. فکر کنم مجید پناهی و خلیل هم ماندند. گفتیم یک دست بازی کنیم با همان یارکشی سابق، بقیه را صدا زدیم همه پایه بودند. تا رفتیم از دفتر توپ بگیریم و بیاییم بچه ها رفته بودند خوابگاه، به خوابگاه که رسیدیم چند نفر حسین کارپرداز را گرفته بودند که لختش کنند. من را که دید داد زد احسان بیا کمک . من رفتم با حمید رکن الدینی که لباس راحتی پوشیده بود رو بوسی کنم. گفتم با این لباسا اینجایی... گفت: من تموم این سالا اینجا بودم. بعد با چندتا از بچه های سال پایینی احوالپرسی کردم. گفتم چه رشته ای گفتند.... ( یادم نیست). حسین صدا زد که بچه ...نی بیا کمک. رفتم دستهاش را گرفتم . شلوارش را در آورده بودیم که سرپرست رسید. گفت هنوز شما آدم نشدین؟ حمید حامدی با همان لهجه ی آبادانیش گفت آدم چیه؟ زدیم زیر خنده. بعدش همان سرپرست دانش آموز شد و حسابی اسکلش کردیم. بعد به یکی از سال پایینی ها گفتم من معلم شدم صدات میزنم بگو حاضر . داد زدم عین الله باقرزاده. همه خندیدیم من با صدای خودم از خواب بیدار شدم چشمهام باز بود زیر پتو. ولی از صداهای خواب هنوز می آمد. همصدا داد میزدند عین الله باقرزاده. حسن محسنی گفت چه اسمی رو را بچه گذاشت. مادر صدا زد " پا ببه تا بری سر کار" . بیدار شدم من مثل تمام احمقها بزرگ شده بودم. همکلاسی های دبیرستان نبودند . فوتسالی نبود. علامه امینی صد کیلومتر با من فاصله داشت. راستی توی زمین علامه چند بچه ی دبستانی بازی می کردند. علامه ای که حالا شده عترت ، حالا بعضی وقتها دختران آشنا را که میبینم می گویند یادگاری همه هست بجز تو. و من همیشه از قلم افتاده ام. چه سالهای خوبی بود چه دوران لذیذی . بزرگترین دغدغه ام این بود که ریاضی بیست بشوم. تحلیلی و آنالیز و فیزیک بیست بشوم بدون اینکه بخوانم . بالاخره یکبار بیست شدم. بیست فیزیک پیش حتی بیست ریاضی یک هم نمی شود. اولین بار که بهمان نمره دادند آخرین بار دوران دانش آموزی هم بود. حسابان بود. دبیرش یکخورده ای توی درس لنگ میزد. مشتق یک تابعی را یکبار هرکار کرد نتوانست حل کند. یکبار هم سر زمین فوتسال حسن محسنی تکه انداخت. من حسابان 16 شدم بیست داد. بقیه را هم به همان ترتیب پایینتر. به اصطلاح برد روی نمودار. فیروز احمدی - یادش بخیر یادش همیشه روشنم میدارد- کشاندم توی دفتر گفت این نمرات واقعیه؟ گفتم من 16 شدم. فک کنم با سینا و مجید بودیم و احتمالا حمید . حسابی دعوامان کرد گفت چرا میذارین بهتون نمره بده. با معاون های فعلی مقایسه می کنم که دانش آموزاها را شیر می کنند که بروند از معلم نمره بگیرند....... من داشتم بزرگ میشدم مثل یک زخم که دارد خوب میشود لذت بخش بود. فرآیند بزرگ شدن لذت بخش بود اما خود بزرگ شدن به هیچ وجه. من احمقانه بزرگ شدم چرا که هیچ آدم عاقلی بزرگ نمی شود. البته از نظر خودم تا همین پارسال فکر میکردم 18 ساله ام. میگفتند تو دیگه بزرگ شدی و من بزرگ نشده بودم. با خواهرزاده برادرزاده های 7-8 ساله می نشستیم انواع بازی های را میکردیم. زن عمو یادم نمی رود، زن عمو با خنده ای که بعد اخم شد گفت "خر تلو تو دگه گوزه بودی هنو واکل یو گازی اکردنی". بهش میگوییم بی بی . گفتم بی بی بیا بازی کنیم ول کن این حرفا رو من هنوز بچه م. آمد کنارمان نشست و مثل توی فیلم ها از قدیم گفت از عدم رعایت بهداشت در آن سالهای دور و اینکه چطور همه ی زن ها میریختند توی جوب و لخت حمام میزدند. گفتم کسی بالای نخل ها نبود؟ گفت نه. گفتم کسی از پشت درخت ها نگاه نمی کرد؟ گفت جرات نداشتند ولی به جاش حیا داشتند. مث حالا نبود که این دخترهای سبکک زنگ بزنن بگی دوستمه و بری بیرون حرف بزنی. گفتم ولی من مطمئنم بعضی ها از پشت لیموها کاش ها و حناها دید میزدند. گفت" نادو ولا، ول مو بکو"... انگار خاطرات گذشته اذیتش میکردند. مثل من که خاطرات علامه پدرم را در آورده است. هرچند دانشگاه بی نهایت خوش گذشت اما انگشت کوچک علامه هم نمی شود. با طرف زده بودیم همدیگر را به صورت کاملا جدی لت و پار کرده بودیم اما تا سرپرست می آمد پشت هم بودیم. مثل دو برادر خونی. جای خالی جالینوس توی خوابم هنوز هم دارد اذیتم می کند. علامه امینی مخصوصن این مدرسه ی جدید را مال خودمان می دانم. مال همان هایی که در اولین سال تاسیسش آنجا بودیم. خاطرات سهمگینی داشت. کلید کارگاه کامپیوتر دستمان بود که مثلا مبانی داریم . تا 4-5 صبح می نشستیم و همه می دانند آدم توی آن سن چه فیلم هایی می بیند. تازه زیر نویس باب شده بود. اما من کلا اهل فیلم و تلویزیون نبودم. ریا نشود من فیلم نمی دیدم. آن گوشه می نشستم و پاسور بازی میکردم. ح . م .س. مسئول فیلم بودند همه ی فیلم های روز دنیا را می آوردند. کم کم ما هم فیلمی شدیم. آن سالها درسمان هم خوب بود برای همین کسی خیلی کار به کارمان نداشت. بجز دبیر پرورشی جدید که توپ را ازمان گرفت که توی کلاس جای بازی نیست. رفتیم دوباره از دفتر توپمان را گرفتیم. آن روز سه بار توپ را گرفت و ما پس کرفتیم. دوستش نداشتیم شاید بخاطر پزهای روشنفکری اش . با همه ی آن تفاصیل مذهبی بودیم و این شاید دلیلی بر دوست نداشتنمان بود. یکبار هم سینا مثل دیوانه ها آمد سراغم که بیا که سی دی ازم گرفته و داده به فلانی ها. گفتم نگران نباش ولی خودم از ترس داشتم می مردم. - آن روزها سی دی حتی اگر مداحی هم بود تا مشخص شدن هویتش حکم فیلم پورن را داشت. رفتم دفتر گفتم سی دی رو بدین. گفتند باید چک بشه. معاون گفت و من چند لحظه ایستادم نگاهش کردم. سی دی را از کشو بیرون آورد. گفت قایمش کن. الان مجید می گوید بچه ها را جمع کن یک روز دور هم باشیم. خلیل می گوید بیکار شدی بیا طرفم . سینا هر از گاهی در فیس بوک پیام میدهد. چند سال یکبار میروم در خانه ی حسن محسنی. احسان را گاهن میبینم. جالینوس برای اتفاقات مهم زنگ میزند. مالک که شیخ شده در واتس آپ فعالیت فرهنگی می کند و برایم تبلیغات شیعی میفرستد. حالا یک قول هایی هم داده. حمید رکن الدینی را توی امتحان ارشد دیده اند. حسین کارپرداز را 8 سال پیش شهربانی دیدم. کمال را بابلسر دیده ام (من وحمید و سینا ومجید وکمال ردیف اول می نشستیم وتوی فوتسال همیشه یار هم بودیم. از ویژگی های بارز کمال دروازه بانی با پا بود و این قشنگترین قسمت بازی بود تا پایان سال سوم این سوژه کهنه نشد.هیچ کداممان بازی مان خیلی خوب نبود ولی یاد گرفته بودیم پاس بدهیم .معمولا برنده بودیم. من آن سال تازه پاس دادن را یاد گرفته بودم).. . همه هم از هم گله داریم. می گوییم آنموقع که نه موبایلی بود نه چیزی همیشه حتی تابستانها از هم خبر داشتیم. و این از تبعات بزرگ شدن بی مورد است. همه زندگی مان شبیه هم است به جز مالک و حمید که شیخ شده اند و زن و بچه دارند. سینا هم بچه دارد اما به گفته ی خودش به سبک من زندگی می کند. ما احمقانه بزرگ شدیم و نفهمیدیم هیچ آدم عاقلی بی دلیل بزرگ نمی شود. هیچ آدم عاقلی علامه را ول نمی کند . باید هنوز توی علامه می ماندیم و با موتورهایمان دور میزدیم. پدرمان در آمد از درد بزرگ شدن. البته فقط از نظر خودمان بزرگ شدیم. به هر حال چند ماهی است احساسش میکنم. وگر نه تا همین اسفند فکر میکردم 18 ساله ام. هر کار بچه گانه ای را دوست داشتم می کردم. . چقدر خوب بود آن سالها ، نه قسطی بود نه چک برگشتی. و دغدغه ای جز پول بنزین نبود آن هم لیتر 60 تومن. بنزین بزن و بچرخ هی بچرخ بچرخ. ... بچرخ. خیلی از خاطرات دارد می آید و بحث دارد کش پیدا می کند و دلم به یک چیز خوش بود یک رشته ی وصل کننده. یک محوریت همیشه بود. آن هم علامه امینی بود. احمدشاه معتمدی فیروز احمدی نادر صفایی ابراهیم فرهادی عیسی علیزاده ایرج مریدی اسحق مداح . توانا جوانمرد سعیدی منصوری حسن آبادی. . سرپرستهای پایه. سرایدار بد عنق. آقای حامدی دبیر مبانی. همه یک محوریت داشتند آن هم علامه امینی بود. چهارشنبه 2 مهر 93 ساعت 5:50 بامداد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳ساعت 11:33 توسط ehsan |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.
|
|
RSS
|