چو غنچه ی سپیده دم شکفته شد لبم ز هم

که شنیدم یارم باز آمد

ز سفر غمخوارم باز آمد

اما این قسمت دلکش شامل من نشد. این قسمتش شاملم شد

یک شاخه ی گل، بردم ب برش...

دیدم که نگار من سرخوش ز کنار من    بگذشت و به بر، یار دگرش

خواهش میکنم با لحن دلکش بخونید

وااااای از آن گلی که دست من بود

خموش و یک جهان سخن بود

گفتم یعنی نمی دونست به هر گلی بوی اونو نده محل سگ نمی ذارم. گفت، میم عزیز گفت: باید بهش می گفتی و من نگفتم و مشکل از ناگفته ها شروع شد و زد زیر گریه گفت: اشکامو پاک کن، گفتم بده اون پاک کنه و اون پاک کرد همه چیز تموم شد.....

خوش بود در پای لاله    پر کنی هر دم پیاله ناله تا به کی..... خندان لب شو هم چو جام می

اصلا  20لیتری.... ولی آخرش چی؟ سه شنبه ها غروبش شونه به شونه ی جمعه میزنه و ریده میشه تو کل هفته و کلا اینجا بی خیال ما نمی شن . امسالی که حوصله ندارم کلاس بگیرم ، گیر دادن تو شهر هم برو. بیا نمی دونم تو شهر یه کاری کن

و من بچه ی دهات اصلا با شهر نمی سازم. ما نسل تنبن کردی تا تو کلاس، نمی تونیم لباسامونو اتو کنیم بریم مدرسه مخصوصا سه شنبه ها که جو دفتر حسابی به هم ریخته و تقصیر که نه مسبب منم. و "سبب گر بسوزد مسبب تویی" که این همه حرف ناگفته چپوندی و رفتی و وای بر احوال سنگ در روز های سه شمبه

مخصوصا حالا که "سین" دهن لق گه،  آبروی "دال" رو برده  و من همراش پریده رنگ و خزیده ماه و شب بی بهار  و این حرف ها. در غیاب تو کاش در غیاب تو بود و اینجاست که باید بپرسم: آیا حضور حاضر و غایب شنیده ای؟ و تو حتما نشنیده ای.... که آدم خودش باید بفهمه ی روز وقتش میرسه دمشو بزاره رو کولش و بره، حالا  کجا؟ هر جا که اینجا نیست.

تقصیر که نه عیب کار اینجا بود که نگفتم :" بیا ره توشه برداریم    قدم در راه بی برگشت بگذاریم." میدونی؟ میبدونی؟ میدونی که بی تو سخته لحظه های انتظار    یه بهار و دو بهار حالا گذشته ده بهار   نذار  بگذره بهار ....

دل هم دل لعنتی هم بضی وقتها هوس چیزی میکند که نباید بکند میدانی؟ میدونی نمیشه، نمیشه میدونی؟ تو باید همیشه یه رازی که هیچ کی به هیچکی نگفته بمونی

نسیم خاک کوی تو

بوی بهار میدهد

شکوفه زار روی تو

بوی بهار می دهد

چو دسته های سنبله

 به روی هم فتاده ای

به روی شانه موی تو

بوی بهار می دهد

چو برگ یاس نورسی

که دیده چشم من بسی

سپیدی گلوی تو

بوی بهار میدهد

تو ای کبوتر حرم

ترانه های صبحدم

بخوان که های و هوی تو

 بوی بهار میدهد

برای من که جز خزان

ندیده ام در این جهان

بهشت آرزوی تو

بوی بهار میدهد

بوی بهار میدهد

بوی بهار میدهد

بوی بهار میدهد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۲ساعت 6:39  توسط ehsan | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دروغ هر قدر برای من نان وآب آورتر باشد مرا بیشتر شرمنده میکند نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم تمام زندگی من که چه عرض کنم تمام دوستان من که نه تمام یک چیزی از من تحت تاثیر همین معنی است نمی دانم، بیشتر از این نمی توانم نه اینکه نخواهم بضاعت نوشتاری ندارم توضیح دهم بالاخره همین قدر هم خوب است آدم وبلاگی داشته باشد هر چه دلش خواست بنویسد شانه هایش را برای خودش تکان بدهد برای خودش شاد باشد که یک جایی پیدا شد که اینجوری باشد. اینجوری یعنی همینجوری هر روز جدید شویم  خوششان بیاید از بیکاری در بیاید و به قولی مراوده ی فرهنگی داشته باشم با نا آشنایان همه چیز از دستم خارج شده است مثل شناسه های این افعال، انتظار میرود در ادامه زمان افعال را هم اشتباه بکار ببریم بگذریم.

نوشته های پیشین
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM